سفرنامه عاشقی.سکانس دهم.قدم زنان در مدینه
در مدینه قدم میزنی
وگوش هایت آنقدر لبریز گناه شده
که صدای آه وناله فاطمه (س) که در کوچه های بنی هاشم می پیچد
را نمی شنوی
شاید هم علی (ع) دست مهربانی اش را روی دل سیاهت کشیده
تا مبادا صدای زهرایش را وقتی که پهلویش بین در و دیوار ماند بشنوی
چون می دانسته طاقت درک حتی یک ثانیه ازآن ثانیه ها را نداری
آنقدر برای درک آن بانوی بانوان عالم کوچکی
که حتی نباید بدانی پیکر اسوه زنان عالم زهرای اطهر(س)کجا آرام گرفته

یا علی رفتم بقیع اما چه سود
هرچه گشتم فاطمه انجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست
قبرآن گل خوش بویت کجاست
هرچند شاید اگر میدانستی پریشانی خاطرت چندبرابر میشد
بودی ومیدیدی مثل ائمه بقیع چه رفتاری با آن مزارپاک میکنند
شاید خواست پیامبر بود
که هتک حرمت به مزار تندیس پاکی را نبینی
سفرنامه عاشقی.سکانس نهم.پشت میله های بقیع(2)
بسم رب الکعبه
بوی غربت در تک تک سلول هایت نفوذ میکند
فقط چند دقیقه زمان احتیاج داری تا ببینی
حتی دیگر نای اشک ریختن هم نداری
چه رسد به اینکه ثانیه های دیگری را پشت این میله های نفرین شده بایستی
دوست داری فقط چندلحظه سرت را برسنگ های کنار قبرستان بکوبی
تا آرامش از دست رفته ات را باز یابی
اما در نهان به خود افتخار میکنی
که چنین رهبران صبوری را برای راه پرپیچ وخم زندگی ات انتخاب کرده ای
وافتخار میکنی که تو خود را پیروشان میدانی
هرچند شاید فقط در کلام این گونه بوده باشد

سفرنامه عاشقی.سکانس هشتم.پشت میله های بقیع
بسم رب الکعبه
به هزار امید در طلب آرامش کنار میله ها می روی
اما آنچه مهمان سفره دلت میشود جام هایی ست از غم
اینجا....تنها جرمت،مخصوصا اگر خانم باشی
عاشق بودنت است
وبهای این عشق هم میله هایی ست
که میان تو ومعشوقت فاصله می اندازد
این جا...رویاها سبز نیست،رنگ خاک است
این جا...غربت تو لابه لای غربت پیشوایانت گم میشود
این جا...حتی آسمان هم جرئت ندارد آبی باشد
این جا...اگر انسان باشی مجبوری اشک بریزی
حتی اگر ذره ای از الفبای انسانیت روی لوح دلت به جای مانده باشد...!

پ.ن:
داریم تو ماه خدا نفس میکشیم....حواسمون هست؟

