سفرنامه عاشقی.سکانس چهارم.ورود به حرم نبوی
بسم رب الکعبه
دوست داری دست بر گردن ثانیه ها بیاندازی
تا آنها را هم از نعمت حضور در چنین مکان مقدسی سرشار کنی
آنقدر در صحن می چرخی تا بتوانی از باب علی(ع) وارد حرم امن شوی
نا خودآگاه حدیثی به یادت می آید:
"انا مدینه العلم وعلی بابها....."

وآنها چه زود سفارش پیامبر را فراموش می کنند.
چه زیبا که از باب علی وارد حرم پیامبر میشوی شاید این یعنی تجدید پیمان!
نگاهت که به ستون ها وسقف حرم می افتد
کم کم باور میکنی که در مسجد النبی هستی
و کم کم به گلویت اجازه می دهی که بغض کند
و به چشمانت اجازه باریدن می دهی
چون تازه باورت شده که در حال قدم زدن در جایی هستی
که سالیان دور قدمگاه اهل کساء بوده است

تا به حال اینقدر خود را به رسول الله نزدیک نمی دیدی
آنقدر صمیمی می شوی که لحظه ای او را پدر صدا میزنی
و مطمئنی که او جوابت را می دهد...گویی به اصلت بازگشتی...!
در مقابل رحمه للعالمین به نماز می ایستی
چقدر دلت می خواهد
بعد از نماز در حضور محمد (ص)بلند بر او وآلش صلوات بفرستی
اما مشتی اجنبی با نگاهی سراسر تکفیر تو را بدرقه می کنند
تا تو جرئت نکنی که حتی آرام این کار را بکنی
سفرنامه عاشقی.سکانس سوم.قدم نهادن درصحن مسجدالنبی
بسم رب الکعبه
درگیر ودار این فکر که کجا هستی وچرا اینجا هستی وارد صحن حرم نبوی میشوی
اولین چیزی که چشمانت را نوازش می دهد قبه الخضراست
اینجاست که می فهمی مدتیست رنگ آرزوهایت سبز رنگ بوده وخود خبر نداشتی
وبه یا دمی آوری که تندیس رویاهایت جامه عمل به تن کرده
و در روز میلاد پیامبر امید(ص)دستانت هرچند از دور محو میله های سبز ضریحش شده
وچه سعادتی برتر از این؟...
پس تو اکنون برگزیده خدا ورسولش هستی...پس مغرور باش ...به خود ببال!


